تو چشمهایت را کات می کنی و من سالهاست که دارم فکر می کنم چرا زندگی ما مثل تمام فیلم/نامه هایت سکانس عروسی نداشت؟
از من نپرس بانو که هنوز هم نمی دانم تیک تاک های وحشی کفش هایت روی خط خطی های خیابان رفتنت سیلی کدام مشق ننوشته بود؟
یادت رفت بوی خنده هایت روحم را قلقلک می داد و می خندیدم؟
تو دست تکان دادی و سالهاست تمام مشق های شبم را زیر باران می نویسم.
دلتنگ یک اتفاقم که ابری ترم کنی.
----------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: چقدر اسمت را توی این فیس بوک لعنتی سرچ کنم و قهوه ای شوم؟؟؟
پ.ن: به من گفتی قول بده تنهایم نمی گذاری. شش سال است که قولم را با خون خودکارم مهر می کنم بانوی باران.
پ.ن: کاش لا اقل با خواب هایم قهر نمی کردی.