کافرانه

یک معجزه میخواهم که نمی آوری و حماقتم را ترک کردم عزیز! باشد که پرستشت سهم دیگرانی باشد که من رفتم...

داد بزن توی گوشم: کافر! کافور بر عشقم بپاش که دیگر نمیشناسمت. صدایم بزن: دیوانه! اصلا بگو جنون گاوی داشت.

یک معجزه میخواهم که نمی آوری و حماقتم را ترک کردم عزیز!

برای او که خودش می داند...
نگاهم می کنی و چشمانت چراغانیم می کنند. می دانی بانو؟ من همیشه عروسک اجباری خاله بازی بجه هایی بوده ام که بزرگترین دردشان هیچ چیزی نبوده!!! می دانی؟ آنقدر واژه های بی گناهم را دستمالی دل های ولگرد آدم برفی های آب شده کردم که شعرهایم خشکید! نقشم بزن! سبز...

چند خطی بی خیال همسایه ها! با خیال دریا...
باورت میشود به همین سادگی هفت سال گذشت؟ دیگر دارد حسابش از دستم در میرود. باورت میشود که معلم رفت؟ تخته های گچیمان وایت بورد شد و یادمان دادند به معلم های جدیدمان (که اتفاقا هیچ چیزی هم بلد نیستند) بگوییم استاد! باورت میشود بانوی باران؟ به همین سادگی این روزها صدایم میزنند مهندس. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار کودکی که چشم های نعنائیت را میدید، به خواب بی انتهای انتظار رفت.

حالا تو هیزَم صدا بزن وقتی که نارنجی وسوسه ام میکند.

یادت هست؟ آنقدر دلتنگیم را که نبودی، به کف صابون ها سپردم که کمرک زیر بار این همه معما که توی کله ام اسکواچ بازی میکردند خرد شد.

از تو یک خط خاموش دارم که متراژ تمام کوچه های انتظار را از بَرم.

از تو یک آی دی دارم که چقدر زود هک میشوند آی دی های یاهو. از تو تنها یک اسم توی مسنجرم برایم باقی مانده...

عاشقانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تکرار اینهمه T.N.T در مغزم تصویر توست! دزستم کن! تاریخ مصرفم می گذرد و هر دیلدویی شوهر تازه توست.تکرار کن این سیلی را که توی صورتم شاشیدی و احمقانه با خنده نشخوارت کردم دوباره و دوباره و دوباره...

و دوباره و دوباره، بارهایت آنقدر زیاد شد که کمرم شکست. سگ شدم که یک میلیون سلول در کمرم -عاشقانه!!!- نام تو را له له می زنند...

...
حالش را ندارم که هوای بارانم باشد... خطم بزن از برگه های تقویم این ماهت!!!

عنوان ندارم
پرم از فکرهایت از فیلم های هندی تکراری تر! فکر/می کنمت که رختخوابم را بالا می آورم.

درد دارم از حرفهای آخرت خط می خوری و پست می شوی به خانه شوهرت!

شستم را غلاف میکنم که روی تمام پشیمانی هایت مهرش بزنم برگشت که خوردی به پستم!

عیدی برایت! اگر یک روز خواندیَم...
تو تنها کسی هستی که دلم می خواهد عید را به او تبریک بگویم.

و تو تنها کسی هستی که نیستی تا عید را به او تبریک بگویم.

تو همیشه وقتی موقع تبریک گفتن بوده اینجا نبودی و ولنتاین آمده و تولدت آمده و آدم ها آمده اند و عید آمده و عید آمده و عید آمده... باور کن تو نبوده ای.

من همیشه شب های عید را زیر پتوی پلک هایم باران بارانده ای. یادم نمی رود که هر سال عیدی نبودنت را لحظه سال نو توی گوشم سیلی زده ای.

من هیچ وقت نفهمیدم چرا چشمهای مشکیت دریآبیست برایم.

تو همیشه خنده زارهایم را درو کرده ای و هرگز ندیدی ساعتی که برای برگشتنت روی پنج شنبه کوک کردم اینهمه پنجشنبه را که دیر کرده ای زنگزار میزند.

تو تنها کسی هستی که دلم می خواهد عید را به او تبریک بگویم... عیدت مبارک.

عیدت مبارک بانوی باران
باید زندگی کنم تا وقتی خدا توت فرنگی هایش را اینقدر خوشمزه خلق کرده.

وقتی اینهمه دختر برای دید زدن روی کره زمین هست.

دوست دارم تمام روزهایم تکرار آخر هفته هایی باشد که همراه آرمان آش رشته می خوریم.

من احساس می کنم هنوز دلیلی برای زندگی هست تا وقتی تمام طعم های بستنی میوه ای را تست نکرده ام.

خوشبختی خودکاریست که رقصش روی کاغذ دستنوشته موسیقی چشمان توست.

خوشبختی یعنی forward کردن یک sms به آنهایی که دوستشان دارم.

من زنده ام و هنوز طعم پاستیل به یاد توام می اندازد.

مینویسم پس هستم...

از تو تنها خاطراتی ماند که بوی گند گوهردشت می دهد. چقدر به اندازه آن همه اس ام اس گوشم دراز است. بابا قبض موبایلم را می دید و می دانست پنج های برعکسمان نشانی پرسه های مثلثی ست.

من همیشه توی خاله بازیمان شوهر بودم و آنقدر غرق بازی می شدم که یادم می رفت پول های بازیمان کاغذیست... از خواب پریدم و بازی تمام شد. حالا منم و این همه تومان پول کاغذی.

باید تمرین تف کردن روی تقویم پارسال را تکرار کنم...

باید گلوله های گریه را روی شقیقه شعر  تیر خلاص کنم.

باید...

باید...

باید...

کات
تو چشمهایت را کات می کنی و من سالهاست که دارم فکر می کنم چرا زندگی ما مثل تمام فیلم/نامه هایت سکانس عروسی نداشت؟

از من نپرس بانو که هنوز هم نمی دانم تیک تاک های وحشی کفش هایت روی خط خطی های خیابان رفتنت سیلی کدام مشق ننوشته بود؟

یادت رفت بوی خنده هایت روحم را قلقلک می داد و می خندیدم؟

تو دست تکان دادی و سالهاست تمام مشق های شبم را زیر باران می نویسم.

دلتنگ یک اتفاقم که ابری ترم کنی.

----------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: چقدر اسمت را توی این فیس بوک لعنتی سرچ کنم و قهوه ای شوم؟؟؟

پ.ن: به من گفتی قول بده تنهایم نمی گذاری. شش سال است که قولم را با خون خودکارم مهر می کنم بانوی باران.

پ.ن: کاش لا اقل با خواب هایم قهر نمی کردی.

درباره وبلاگ

باید رفت... از کدام مترسک میترسد کلاغ جوانی که سرم باد دارد؟ چه شعبده بازهای بسیاری که خرگوش توی کلاه این کره آبی بوده اند.
باید رفت... من یاد گرفته ام, نمازم را روی ریل های دفترم بخوانم. نه رو به قبله ای, که جوابم را نمیدهد.
تمام فیلم های سینمایی تو را در سینمای صفحه های دفترم سیاه میکنم اکران. کاش میشد کانال زندگی را عوض کرد.
باید رفت...
بنویسم چه؟ هنوز اگر آنقدر بیکارید که وقت دارید پس بخوانید...
Rss
موضوعات
نويسندگان
آمار


امکانات