می وزد از سر امید٫ نسیمی
لیک٫ تا زمزمه ای ساز کند٫
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست. ((شاملو))
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد. خداحافظ
خدا نگهدار بانوی باران![]()
می وزد از سر امید٫ نسیمی
لیک٫ تا زمزمه ای ساز کند٫
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست. ((شاملو))
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد. خداحافظ
خدا نگهدار بانوی باران![]()
پ.ن : در عجبم این یکی را کدام فامیل دولتمردان تاسیس کرده که ف.ی.ل.ت.ر نمی شود.
--------------------
گاهی آنقدر اعتماد می کنیم که حتی آدمهای خوب هم به ما خیانت می کنند!!!
دیگر این تیشه را کنار بگذار عزیزم!!! در زمانه ای که بلدوزرها یک روزه کوه می کُشند٫تیشه به چه کار می آید؟
یعنی آخر تمام قصه های واقعی باید واقعی تمام شود؟ در این دنیای دود گرفته دمدمی مزاج٫ خیالهایم به چه کار می آیند دیگر؟ به چه کار می آیند خیالهایم وقتی تنهایی واقعی ترین رنگ این روزهاست. این قطار به کجا می رود؟ یعنی کسی هست بداند؟
پ.ن : با این کلمه دمدمی مزاج چه داستانها که نداشته ام. شما که باید خوب بدانید. نه؟ یعنی همه چیز را می توان فراموش کرد؟؟؟؟
---------------------
یادم نیست کلاس چندم بود. یادم نیست از قول که بود شاید آقا محمد خان. حتی جمله اش را هم درست یادم نیست اما تقریبا چنین چیزی بود:
(( اگر میخواهی به ملتی حکومت کنی آنها را در بیسوادی نگه دار ))
دهانش را باید طلا گرفت. اگر هم جمله اش اصلا این نبود دهان خودم را باید طلا گرفت!!!
خلاصه اینکه وقتی فکر می کنم می بینم آمار ترک تحصیل به شدت دارد زیاد می شود.
حکومت مستدام باد!!!!!!!
---------------------
آهان راستی یک چیز را یادم رفت بگویم.
چند وقت پیش شاهد نمایشگاه روزنامه نگاری و مطبوعات در تهران (اگر شهرش را درست یادم باشد) عزیز بودیم. خبرش را که شنیدم ناخود آگاه یادم افتاد که روی قوطی های سیگار مینویسند: ((استعمال دخانیات برای انسان مضر است))
ما که یادمان نرفته یک روز یک جا در یک مکان یاس نو هم برای خودش روزنامه ای بود.
پ.ن : اگر هم فراموش کردید رجوع کنید به حرف مرحوم آقا محمد خان.
دیگر عرضی نیست.
یا علی ![]()
افسوس که به جای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را
بی آبی نامیدند. ((دکتر علی شریعتی))
توی فکر بودم برای محرم چه باید نوشت؟ برای حسینی که این روزها عکسش را بیشتر شبیه براد پیت میکشند تا مردی آفتاب سوخته و سختی کشیده...
راستی راستی این هیئت ها بیشتر من را یاد هالیوود می اندازند تا کربلا.
کاشکی مداح ها جای اینکه ما را متوجه چشم و ابرو و قد و بالای حسین کنند کمی متوجه اندیشه حسین میکردند که نه دیگر کشورمان را روی نقشه های جغرافیایی چاه فاضلاب بکشند٫ نه مردممان را سوسک٫ نه زرتشت را پیامبر روسی بنامند.
کاشکی به جای گریه کمی فکر کنیم......
بگذریم.
داشتم مزخرفات خودم را مرور میکردم. واقعا کم کار شدم. گرچه فرقی هم نمی کند.
خوش ندارم هذیان بنویسم. در دنیایی که هواپیماها فاصله ها را ظرف یک ساعت نجومی میکنند عشق به چه کار می آید؟
فیلم دوئل را دیده اید؟ پس این شعر من را هم ببینید.
وماشه را چکاندی...
چکاندی....
چکاندی...
***
دیگر چه فرق میکند
تفنگت
پر بود یا
خالی ...
--------------------------
مطهری میگوید:
((اگر میخواهید بدانید آدمهای خوبی هستید یا نه٫ ببینید حاضر بودید بچه تان را دست یکی مثل خودتان بسپارید؟))
--------------------------
برای عزیزانی که مرا مورد لطف قرار داده اند و فرموده اند واژه بانوی باران را از یغما گلرویی کش رفته ام٫ باید بگویم دقیقا درست است. بی بی باران یغما به مذاقم خوش آمد. قبل از آن یادم نیست بانوی بارانم را چه صدا میکردم.
امشب داشتم متن حرف هایمان با او را میخواندم. آخر مثل دیوانه ها تمام چت هایمان را سیو میکردم.
امشب به اندازه تمام هذیان هایی که نوشته ام دیوانه ام.
امشب یادم آمد آخرین بار رنگ حرفهایش به رنگ سرخ فونتش نمیخورد. حرف هایش رنگ برف بود...
حالا آنهایی که میگویند از یغما کش رفته ام٫ پر رنگ تر بخوانند. من به یاد او بارانی میشوم همین!!!
او بانوی باران است چون چشمهای مرا بارانی میکند.
شب همه تان به خیر...
گیسوانت تمام شعرهای مرا به رقص باد میسپاری.
پلک که روی هم میگذاری٫ لبهایم رام نمیشوند.
با من برقص گرمایت را در آغوشم. یک شعر نگاهم کن. میخواهم بهاری ترین غزلم را سبز شوم.
از لبهای تو وضو میگیرم. دختری٫ که نمازش در زمین شکسته است...
چند سطر به بانوی باران
از دلتنگیهایم نمی گویم. از حسودیم. از دوستهایم که یکی یکی دارند می روند. از بی حوصلگیم که دارد یکی یکی کوک های مدادم را ناکوک میکند. به رویت نمی آورم که باز هفت مهر شد و تولدم را یادت رفت.به کسی نمیگویم قرار بود نوشته هایم را بخوانی و نخواندی. لبهای تو هم بوسیده شد دور از چشم من به خواب هیولاهای خواب آلود رفتی. نه بانوی باران! به رویت نمی آورم که تنها بخاطر زودتر قبول شدنت توی دانشگاه من را به دست گریه دادی. اینها را به هیچ کس نخواهم گفت. من فقط بلدم بنویسم. فقط بلدم بنویسم. فقط بلدم بنویسم. فقط بلدم...
------------------------
از قماش هذیانهای قبلی
آنقدر جای خالی تو از اشکهایم شعر میریسد٫ که در سرتاسر وجودم هیچ سلولی تو را به یاد نیاورد. ایمان داشته باش مداد حافظه ام زود کند میشود بانوی باران! کاش میدانستی کفشهای دلتنکیم برای پاهای کوچکم زیادی بزرگند. دستهایی را غلاف کرده ام توی دفترم٫ که تنها آرزویشان در آغوش کشیدن تو بود. چه ساده رفتی. چه ساده تر سپردی مرا به کوچه ها و سر سپردی به کلاغهای سیاه. به دیوارها کوکم زدی...
یادت هست؟ شنبه بود بانوی باران. شنبه بود. از آن شب تمام شب هایم شنبه اند...
هنوز از چشم های تو رخصت باران می گیرم. خیس می کند گود پای چشم هایم را ریتم دلگیر گام هایت. ضرب خداحافظیت توی گوشم زنگ می زند هنوز...
صبح ها به یاد تو چشم باز می کنم اگرچه تو از نسل نارنجی خورشید نیستی بانوی باران...
خسته ام از تکرار دلتنگ کننده این کلاس. از این ترس که دوره ام می کند وقتی از درس٫ تنها نام تو را نت برداشته ام...
من٫ هنوز هم برای ماهی های آکواریوم پیانو می زنم...
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
((فاضل نظری))
آنقدر ساده چشم می بندی که بوی گند مثلثی شدنت را حس میکنم. و چشم بندی میکنی تیک تاک های ساعت را.
در چشم های من انگار هیچ منظومه ای موج نمیزند. موهایم را هیچ ژلی صاف نمیکند. همینقدر ساده همینقدر زشت٫ دارم از انتظار میمیرم...
---------------
سوال :؟؟؟
دیروز غریبه ای میگفت بی خاصیتم. هستم؟ گمانم باشم.
دلتنگیهایت را آسیاب کن! دون کیشوت هنوز دیوانه است.
من باران نفس میکشم. ابرها خجالت می کشند.
ترس تمام بوسه های من٫ خشکیدن دور از لبهای توست بانوی باران!!!...
کوچه های کرم خورده رفتنت را نفس می کشم در هوای مسموم ردّ پایت.
تف می کنند چشمهایم به این همه ساعت که کوک کرده ام روی تو و... زنگ نمی زند.
احساس استوائیم را ادکلون زده ام تا بوی گند گندیدنش گریانت نکند.
هنوز اما٫ برای خط خطی کردن از چشم های تو استخاره میگیرم.
